بایگانی برچسب‌ها: دیالوگ

تو تحمل حقیقت را نداری!

استاندارد

دیالوگ معروفی هست در فیلم چند مرد خوب، که در اون جک نیکلسون در پاسخ تام کروز که میخواد حقیقت رو بدونه، با تغیر پاسخ میده: «تو تحمل حقیقت رو نداری!»

HandleTheTruth

این روزا به دلیلی خیلی این صحنه توی ذهنم تکرار میشه. نمی‌دونم همه جا اینطوره یا فقط در ایران، که خیلی‌ها ادعا می‌کنن که میخوان حقیقت رو بدونن، تا جایی که حتی افراد ملایم‌تر رو متهم می‌کنن به دورویی و دروغگویی. ولی حقیقتا اگه همه‌مون از ناگفته‌های ذهن همدیگه باخبر بشیم چند درصدمون ظرفیتش رو داریم و می‌تونیم همدیگه رو از اون به بعد تحمل کنیم؟ چند درصدمون از شنیده‌ها درس می‌گیریم بدون اینکه به دام قضاوت و خشم و نفرت بیفتیم؟ چه رشته‌های الفتی که از هم گسسته نمیشه، چه دلهایی که شکسته نمیشه.

چند درصد ما اگه حق انتخابی مشابه فیلم چشمانت را باز کن رو داشته باشیم و بتونیم بین حقیقت غیر قابل تحمل و دروغ و رویای زیبا یکی رو انتخاب کنیم (با فرض اینکه رویا به کابوس تبدیل نشه)، حقیقت رو انتخاب می‌کنیم؟!

جدال درونی سخت و بی‌جوابیه، پاسخ دادن به کسی که حقیقت تلخی رو میخواد و نمیخواد بدونه، کسی که با خودش صادق نیست و از ما انتظار صداقت داره. بین صداقت و ملاطفت کدوم رو باید انتخاب کرد؟

Advertisements

مونولوگی از فیلم High Fidelity

استاندارد

کدوم یکی اول به وجود اومد؟ موسیقی یا بدبختی؟ مردم نگران این هستن که بچه ها با اسلحه بازی کنن، یا فیلم های خشن تماشا کنن، نگران اینکه یه جور فرهنگ خشونت بهشون غالب بشه. هیچکس نگران گوش دادن بچه ها به هزاران – به معنای واقعی کلمه هزاران – آهنگ در مورد  دلشکستگی، طرد شدن، رنج، بدبختی، و از دست دادن نیست. آیا من به موسیقی پاپ گوش دادم چون بیچاره بودم؟ یا بیچاره شدم چون به موسیقی پاپ گوش دادم؟
… نا شاد ترین افرادی که می شناسم، از نظر مسائل عاشقانه، اونهایی هستن که به موسیقی پاپ بیش از همه علاقه دارن؛ و نمی دونم که آیا موسیقی پاپ عامل این ناشادیه یا نه، ولی می دونم که اونا بیش از پرداختن به زندگی نا شادشون، به آهنگ های غم انگیز گوش دادن. 

مونولوگی از فیلم High Fidelity از زبان جان کیوزاک؛ فیلمی دلنشین و هوشمندانه درباره عشق و موسیقی، با دیالوگ های به یاد موندنی.

مونولوگی از فیلم Adaptation.

استاندارد

نیکلاس کیج در فیلم Adaptation. دیالوگ ها و مونولوگ های جالبی داره. بخش مورد علاقه من تک گویی طولانی و طنزآمیز اول فیلمه که گفتگوی درونیشه و به زیبایی جریان سیال ذهن آشفته اش رو نشون میده. بخشی از تک گویی :

اصلا هیچ فکر اصیلی توی کله ام – کله کچلم – هست؟ شاید اگه خوشبخت تر بودم موهام نمی ریخت. زندگی کوتاهه، باید ازش حداکثر استفاده رو ببرم. امروز اولین روز از باقی روزهای عمرمه … من یه کلیشه متحرکم! جدا باید برم دکتر تا پامو چک کنه ……. تنها کاری که می کنم اینه که روی با-سن چاقم می شینم. اگه انقدر چاق نبودم خوشبخت تر بودم. اونوقت دیگه مجبور نبودم همیشه این پیرهن های بلند رو بپوشم. انگار می تونم با این کار کسی رو گول بزنم! باید دوباره دویدن رو شروع کنم. روزی 5 مایل. شاید صخره نوردی هم بکنم. باید زندگیمو تغییر بدم. چیکار باید بکنم؟ باید عاشق بشم! باید یه دوست دختر داشته باشم. باید بیشتر مطالعه کنم، معلوماتمو افزایش بدم. چطوره روسی یا یه زبون دیگه یاد بگیرم؟ یا اینکه یاد بگیرم ساز بزنم؟ اونوقت میشم فیلم نامه نویسی که چینی حرف می زنه و بلده ابوا بزنه. باحال میشه! باید موهامو کوتاه کنم. دست از گول زدن خودم و دیگران که سری پرمو دارم بردارم. خیلی رقت انگیزه! باید خود واقعی ام باشم و اعتماد به نفس داشته باشم. مگه زن ها از همین خوششون نمیاد؟ مردها لازم نیست جذاب باشن. ولی اینطور نیست، مخصوصا توی این دوره و زمونه. این روزا تقریبا همون فشاری که رو زنها هست رو مردها هم هست. چرا جوری ساخته شدم که احساس کنم باید به خاطر وجودم عذرخواهی کنم؟ شاید فعل و انفعالات مغزیم ایراد داره. شاید مشکلم همین باشه: فعل و انفعالات ناجور مغز. تمام مشکلات و استرس هام ناشی از بد عمل کردن دستگاه عصبیمه. باید برای رفع این مشکل کمک بگیرم …

ولی بازم زشت باقی می مونم. هیچ چی نمی تونه این مساله رو تغییر بده!

معرفی فیلم: Brief Encounter

استاندارد

با وجود این همه فیلم های جدید و خوش آب و رنگ، شاید سینمای کلاسیک با تکنیک های قدیمی و بیان کهنه اش برای خیلی ها جذاب به نظر نرسه، ولی گاهی فیلم هایی پیدا میشن که از اعماق تاریخ سینما هنوز مثل جواهری می درخشن و انگار هرگز قدیمی نمیشن. برای من یکی از این فیلم ها، درام عاشقانه برخورد کوتاه یا Brief Encounter هست.

Read the rest of this entry