بایگانی دسته‌ها: اجتماعی

سالاد توهم برای روح

استاندارد
سالاد توهم برای روح

یکی از دغدغه‌های این روزهای من، و یکی از پدیده‌هایی که با کمال تاسف مدتیه زیاد شاهدیم، اقبال روزافزون مردم به شیوه‌های «خوش‌حال‌سازی» فوریه. روشهایی که بنا به ادعاشون قادرن به شکل فست‌فودی و با چند دستورالعمل ساده و جهان‌شمول، ما رو متحول و حالمون رو یک‌شبه خوب کنن؛ از متد‌های ذهنی و عملی شبه‌عرفانی داخلی و شرقی و غربی و سرخپوستی گرفته تا خیل کتابهای شبه‌روانشناسانه و مثبت‌اندیشانه. مخصوصا سهم کتابها در این میانه خیلی بارزه. در این شرایط بحرانی مطالعه و رکود کتابخوانی در ایران، فکر می‌کنم سهم عمده همون درصد ناچیز سرانه مطالعه ایرانیها هم به کتابهای کم‌محتوای مثبت‌اندیشی یا کتاب‌های مشابه اون اختصاص داشته باشه، که تیراژهای بالا و تجدید چاپهای مکررشون بیشتر یک زنگ خطره تا مایه خوشحالی.

positive-thinking

Read the rest of this entry

Advertisements

تو تحمل حقیقت را نداری!

استاندارد

دیالوگ معروفی هست در فیلم چند مرد خوب، که در اون جک نیکلسون در پاسخ تام کروز که میخواد حقیقت رو بدونه، با تغیر پاسخ میده: «تو تحمل حقیقت رو نداری!»

HandleTheTruth

این روزا به دلیلی خیلی این صحنه توی ذهنم تکرار میشه. نمی‌دونم همه جا اینطوره یا فقط در ایران، که خیلی‌ها ادعا می‌کنن که میخوان حقیقت رو بدونن، تا جایی که حتی افراد ملایم‌تر رو متهم می‌کنن به دورویی و دروغگویی. ولی حقیقتا اگه همه‌مون از ناگفته‌های ذهن همدیگه باخبر بشیم چند درصدمون ظرفیتش رو داریم و می‌تونیم همدیگه رو از اون به بعد تحمل کنیم؟ چند درصدمون از شنیده‌ها درس می‌گیریم بدون اینکه به دام قضاوت و خشم و نفرت بیفتیم؟ چه رشته‌های الفتی که از هم گسسته نمیشه، چه دلهایی که شکسته نمیشه.

چند درصد ما اگه حق انتخابی مشابه فیلم چشمانت را باز کن رو داشته باشیم و بتونیم بین حقیقت غیر قابل تحمل و دروغ و رویای زیبا یکی رو انتخاب کنیم (با فرض اینکه رویا به کابوس تبدیل نشه)، حقیقت رو انتخاب می‌کنیم؟!

جدال درونی سخت و بی‌جوابیه، پاسخ دادن به کسی که حقیقت تلخی رو میخواد و نمیخواد بدونه، کسی که با خودش صادق نیست و از ما انتظار صداقت داره. بین صداقت و ملاطفت کدوم رو باید انتخاب کرد؟

بازی روابط و ما بازیکنان ناشی

استاندارد

زندگی مجموعه ای از بازیهاست. یکی از مهم ترین عوامل موثر در برد این بازی، شناخت قواعد بازیه. اگر کسی بدون آگاهی از قواعد یک بازی، مثلا فوتبال، وارد بازی بشه، نه تنها به احتمال زیاد نمی تونه به هدف یعنی کار گروهی و کمک به تیم برای برنده شدن دست پیدا کنه، بلکه دائما ازش خطا گرفته میشه چرا که اصول بازی رو بلد نیست؛ نمی دونه که فقط باید از پاهاش برای ضربه زدن به توپ استفاده کنه یا اینکه فقط به دروازه حریف گل بزنه، و در نهایت یا از طرف هم بازی هاش مورد بدرفتاری قرار می گیره و نادیده گرفته میشه، و یا به عنوان مهره غیر مفید از تیم کنار گذاشته میشه (با این فرض که در اثر ناشیگری دچار آسیب دیدگی نشده باشه).

Read the rest of this entry

ما با همان و تنهایان

استاندارد

خبر کشته شدن 26 دانش آموز رو که شنیدم به این فکر افتادم که چقدر توی این چند سال ارزش زندگی ها برامون کم شده و چطور نسبت به دردهای دیگران بی تفاوت شدیم. هر روز اخبار مشابهی رو از جاهای مختلف دنیا می شنویم، متاسف میشیم، خدا رو شکر می کنیم که به جای خانواده قربانیان نیستیم، نهایتا پستی در فیس بوک می زنیم، و بعد از چند روز فراموش می کنیم. خودمون رو در جزیره آسایشمون حبس کردیم و خوشحالیم که این وسط قسر در رفتیم. این چند وقت اغلب با پیش اومدن هر مساله ناخوشایندی، ناخودآگاه از ذهنم می گذره که عادت می کنیم، انگار عادت و فراموشی شده سیستم دفاعی ما در برابر مسائلی که در برابرشون ناتوانیم.

Read the rest of this entry