بایگانی دسته‌ها: معرفی کتاب

سالاد توهم برای روح

استاندارد
سالاد توهم برای روح

یکی از دغدغه‌های این روزهای من، و یکی از پدیده‌هایی که با کمال تاسف مدتیه زیاد شاهدیم، اقبال روزافزون مردم به شیوه‌های «خوش‌حال‌سازی» فوریه. روشهایی که بنا به ادعاشون قادرن به شکل فست‌فودی و با چند دستورالعمل ساده و جهان‌شمول، ما رو متحول و حالمون رو یک‌شبه خوب کنن؛ از متد‌های ذهنی و عملی شبه‌عرفانی داخلی و شرقی و غربی و سرخپوستی گرفته تا خیل کتابهای شبه‌روانشناسانه و مثبت‌اندیشانه. مخصوصا سهم کتابها در این میانه خیلی بارزه. در این شرایط بحرانی مطالعه و رکود کتابخوانی در ایران، فکر می‌کنم سهم عمده همون درصد ناچیز سرانه مطالعه ایرانیها هم به کتابهای کم‌محتوای مثبت‌اندیشی یا کتاب‌های مشابه اون اختصاص داشته باشه، که تیراژهای بالا و تجدید چاپهای مکررشون بیشتر یک زنگ خطره تا مایه خوشحالی.

positive-thinking

Read the rest of this entry

ابعاد جادویی گذشته

استاندارد
ابعاد جادویی گذشته

پرسه زدن در «سرزمین گذشته» و غوطه‌وری نوستالژیک در خاطرات هرگز جزو سرگرمی‌های محبوبم نبوده. همیشه زمان حال چنان نشاط انگیز، و آینده چنان مهیج و نویدبخش بوده که گذشته رو بیرنگ و بو کرده. امسال که به عادت همیشگی پاکسازی کاملی انجام دادم، بعد از مدتها سراغ نوشته‌های 10-8 سال پیش رفتم، و از خوندنشون شگفت‌زده و حتی شرمنده شدم (خدا رو شکر که اون موقع وبلاگ نداشتم!). آدمی رو می‌دیدم که نه تنها از خیلی جهات به‌خاطر نمی‌آوردم، بلکه انتقادات زیادی نسبت بهش داشتم. این البته حسی تلخ و شیرین بود؛ با اینکه بیش از پیش با گذشته بیگانه‌ام کرد، اما دیدم که در این سالها چه راه درازی رو طی کردم، و مطمئن شدم که انتخابهام درست بوده و در مسیر درستی قرار دارم.

اما واحه‌هایی در زمان هستند که همچنان درخشان و جادویی‌اند، خاطراتی کلیدی از دوران کودکی که در شکل گرفتن هسته شخصیتم موثر بودن. مثل لذت و هیجان تب‌آلود کش رفتن بوف کور از کتابخانه والدینم، و چندباره و بی‌حاصل خوندنش در انباری نیمه‌تاریک؛ قدم زدن و بازیگوشی در پارک جنگلی کوچک اما پردرخت اطراف خونه، که اون زمان به دلیل ریزه بودنم، جنگلی عظیم و اسرارآمیز با درختانی سر به فلک کشیده بود و سرشار از وعده‌های ماجراجویانه پنهانی؛ مثل سرمستی دیدن فیلم هملت برای اولین بار، که وجودم رو زیر و رو کرد و همزمان شیفته سینما و ادبیاتم کرد؛ مثل مسابقه گذاشتن با موشک‌های کاغذی در سالن پذیرایی دلباز، و هویت‌های خیالی و اسامی خیالی و سواری بر روی اسب خیالی‌ام سمندر!؛ مثل رسیدن اتفاقی شبح خورشید به دستم، که خوندنش نقطه عطفی در زندگیم شد و برای همیشه دنیام رو تغییر داد؛ مثل ماجراجویی‌های شهری با دایی نازنینم و سوار اتوبوس دوطبقه شدن؛ مثل زمانی که بعد از مدتها خیره شدن و تمرکز، بالاخره موفق شدم به درون چراغ نارنجی لونه زنبوری دوچرخه‌ام برم، و به محفظه‌ای نارنجی رنگ و درخشان و باشکوه با سقف بلند و دیوارهای لونه‌زنبوری قدم بذارم (توهم؟ رویا؟ خیال‌پردازی؟! خیلی بچه بودم، و خاطره خیلی واضحه. بخش منطقی وجودم اونو به حساب تخیل قوی‌ام میذاره).

My 3D Camera

Read the rest of this entry

کنگره: رویایی که تو برمی‌گزینی

استاندارد
کنگره: رویایی که تو برمی‌گزینی

از هر چه بگذریم، ژانر علمی – تخیلی خوشتر است، و الحق که سال 2013 سال خوبی برای این ژانر بوده. از فیلم‌های ضعیفی مثل Dark Skies، The Host، Life Tracker، After Earth، Astronaut: The Last Push، تا فیلم‌های متوسطی مثل Europa Report، Pacific Rim، The World’s End، Elysium، Man of Steel، و فیلم‌های عالی و خوبی مثل The Last Days on Mars، World War Z، Oblivion و This Is the End؛ و غیر از اینها چند فیلمی که بعضا مشتاقانه منتظرشون هستم؛ Ender’s Game، Her، Upstream Color، The Hunger Games: Catching Fire، Gravity، و … .

برای علمی – تخیلی دوستانی مثل من این روندی امیدوارانه است، و نوید اینو میده که چه بسا دوباره داریم به یکی از دوره‌های خوش‌اقبالی ژانر علمی – تخیلی می‌رسیم و پس از سالها بازم شاهد اوج گرفتن این ژانر خواهیم بود. اما از طرفی هم حدس می‌زنم که این پدیده‌ای موقتیه، رویکردی رو به افزایش به دنیای تخیل و فانتزی، برای فرار از تلخی‌های رو به افزایش دنیای حقیقی. پناه بردن به دنیای خیالات همواره تنها مفر بشر بوده برای تحمل دنیای سرد و گزنده واقعیت. زمانی به خدایان المپی و قهرمانان شکست‌ناپذیر و افسانه‌های پریان دل خوش می‌کرده، و حالا به ابرقهرمانان و خون‌آشام‌ها و زامبی‌ها. اما می‌رسیم به سوژه مورد علاقه من؛ چی میشد اگه انسان قادر بود در دنیایی خیالی زندگی کنه، و خودش انتخاب کنه که چه کسی باشه و چگونه باشه؟ به هر حال تجربه ما از دنیا چیزی نیست جز ورودی‌های حواس و تحریکات مغزی. اگه روزی دانش بشر نسبت به مغز انسان به جایی برسه که بتونه با تحریکات درست واکنش‌های درست رو از مغز بگیره، قادر خواهد بود هر دنیایی رو در ذهن انسان خلق کنه. اما آیا این کار نتیجه مثبتی خواهد داشت؟ یا مثل مخدر جدید و بی‌نهایت خطرناکی، مقدمه‌ای بر پایان انسانیت خواهد بود؟ البته دید علمی – تخیلی پردازان به این موضوع اغلب بدبینانه بوده.

103612_gal

فیلم علمی – تخیلی مستقل کنگره (The Congress) محصول 2013 به همین موضوع می‌پردازه. فیلم، پیرامون رابین رایت (با بازی رابین رایت)، هنرپیشه میانسالی می‌گذره، که در نتیجه انتخاب‌های اشتباهش به دوره افول بازیگری‌اش رسیده، تا اینکه پیشنهادی عجیب – آخرین پیشنهادش – رو دریافت می‌کنه: اینکه حقوق تصویر دیجیتالی‌اش رو به‌طور کامل در اختیار کمپانی فیلمسازی میرامونت (میراماکس + پارامونت؟!) قرار بده، و خودش برای همیشه بازیگری رو کنار بگذاره. اگر این پیشنهاد رو بپذیره، کمپانی میرامونت صاحب کاراکتر او خواهند بود و با یک بار اسکن کامل بدن و حالاتش، از این پس قادر خواهد بود کاراکتر کامپیوتری ولی واقع‌نمای او رو در فیلم‌‎ها به‌کار بگیره، بدون اینکه نیازی به حضور او باشه؛ کاراکتری که پیر نمیشه، انتخاب‌های غلط نمی‌کنه، دردسری ایجاد نمی‌کنه، و دقیقا به‌گونه‌ای رفتار می‌کنه که ازش انتظار میره. اما آیا رابین رایت این پیشنهاد رو می‌پذیره و هویتش رو می‌فروشه؟ Read the rest of this entry

سفری به دوزخ

استاندارد
سفری به دوزخ

متاسفانه مدتیه که کمتر فرصتی برای نوشتن پیدا می‌کنم، و حقیقت اینه که فیلم‌ها و سریالهای جدید هم انقدر توجهم رو جلب نکردن که انگیزه‌ای برای نوشتن درباره‌شون داشته باشم. ولی به‌تازگی خوندن کتاب دوزخ دن براون رو تموم کردم. کتاب‌های دن براون رو دوست دارم نه فقط به این دلیل که مهیجند و لذت‌بخش، و آدم رو از روزمرگی دور می‌کنن و به دنیای تاریخ و نمادها و توطئه‌ها و کشف رموز می‌برن؛ بلکه تا اندازه‌ای هم به این دلیل که همیشه نکات جدیدی رو بهم یاد میدن، و ذهنم رو به تکاپو و سوال وامی‌دارن. براون از معدود نویسندگانیه که برای نوشتن آثارش تحقیقات مفصلی انجام میده، و جذابیت آثارش که غالبا معجونی از واقعیات تاریخی و تئوری‌های توطئه هستند، تا حدی مرهون همین موضوعه.

Inferno

Read the rest of this entry

اروین یالوم، رمان‌نویسی که نیچه و شوپنهاور را روان‌درمانی کرد

استاندارد
اروین یالوم، رمان‌نویسی که نیچه و شوپنهاور را روان‌درمانی کرد

فلسفه همواره بخش مهمی از زندگی انسان بوده. آگاهانه یا ناآگاهانه، هر کدوم از ما مواقعی درگیر سوالات بنیادی بشریت بودیم، و بیشترمون به دنبال معنایی برای زندگیمون هستیم، چیزی که زمان محدودمون در این دنیا رو ارزشمند کنه. نگرش ما به مفاهیم کلیدی مثل مرگ، پوچی، جاودانگی، آزادی و اخلاق هست که روش زندگی و اهداف بزرگمون رو شکل میده. شاید بشه گفت در بین مکاتب فلسفی، اگزیستانسیالیسم بیش از همه دغدغه مسائل بنیادی و دنیایی هستی انسانی رو داره و به مفاهیم انسانی این‌جهانی و تحلیل هویت بشر می‌پردازه.

Philosophy

Read the rest of this entry

مسافر ابدی

استاندارد
مسافر ابدی

هنوز در سفرم.
خيال می‌کنم
در آب‌های جهان قايقی است
و من – مسافر قايق – هزارها سال است
سرود زنده دريانوردهای کهن را
به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پيش می‌رانم

hanoozdarsafaram

دارم کتاب هنوز در سفرم رو می‌خونم، کتابی حاوی آثار منتشرنشده‌ سهراب سپهری؛ دست‌نوشته‌ها، یادداشت‌ها، سفرنامه‌ها، نامه‌ها و اشعارش، و البته دست‌خط و طراحی‌هاش. کتاب دلنشین و لطیفیه، غیر از قطع نامناسب و نوشته‌های ریزش هیچ ایرادی نداره، و البته جزو چند کتابیه که سالهاست داره توی کتابخونه‌ام خاک می‌خوره. شاید دلیلش این باشه که خوندنش حس خاصی می‌طلبه، مثلا حس دلزدگی و تهی بودنی که آدم بعد از دیدن مراسم طولانی و کسل‌کننده و ابلهانه اسکار بهش دچار میشه. Read the rest of this entry

گرسنه، شاهکار کنوت هامسون

استاندارد
گرسنه، شاهکار کنوت هامسون

«در یکی از روزهای پاییز سال 1890 میلادی، وقتی بادهای سرد قطبی وزیدن گرفته بود و برگ‌های زرد و پراکنده درختان سطح خیابان‌ها را می‌پوشاند، مردی نگران و مغموم و رنجور، از کویی به کویی و برزنی به برزنی طی طریق می‌کرد. در دنیای خود بود، بدون آنکه از رنج سرما و محنت گرسنگی از پای بیفتد و یا در مقابل افراد مرفه و کامروایی که در هر گوشه و کنار شهر، بی‌خبر از محرومیت دیگران، شادکامی خود را به رخ می‌کشیدند دست نیاز به سویشان دراز کند. چون پادشاهی در کاخ افسانه‌ای خیال، بر سریر غرور و مناعت تکیه زده و به روزگار شیرین و امیدبخش آینده می‌نگریست و اطمینان داشت به زودی این ایام نامرادی و ناکامی به پایان خواهد رسید. مصیبت چون سیلی مخرب به سویش سرازیر گشته بود. صاحبخانه‌اش او را از خانه بیرون رانده بود و روزنامه‌ای که گاه و بیگاه برای آن داستان یا مقاله‌ای می‌نوشت در این اواخر از چاپ آثارش خودداری کرده بود. از بهار گذشته که عفریت فقر و تهیدستی چهره مشئوم خود را به او نمایانده بود، وی هر چه داشت فروخته و به تدریج خورده بود. تلاش او برای یافتن کار هم بی‌حاصل بود زیرا با وجود درشتی اندام و نیرومندی بازو نتوانسته بود ساده‌ترین و حقیرترین شغلی برای خود بیابد تا در برابر دستمزدی ناچیز، شکم گرسنه خود را سیر و تن لرزان خود را گرم سازد. با این حال سر تسلیم و شکست فرود نمی‌آورد و بر ماتم و سیه‌روزی خویش سرشک ندامت نمی‌ریخت …» (1)

Knut Hamsun

Read the rest of this entry