آرتور سی. کلارک و پایان طفولیت

استاندارد

آرتور سی. کلارک بین نویسندگان علمی – تخیلی از نام‌آشناترین هاست، چرا که حتی کسانی که علاقه خاصی به این ژانر ندارند هم احتمالا فیلم 2001: اودیسه فضایی رو دیدن یا نامش رو شنیدن. کلارک دغدغه‌های بزرگی داره و در آثارش سوالات مهمی رو مطرح می‎‌کنه: از کجا اومدیم؟ به کجا میریم؟ آیا ما در این جهان تنها هستیم؟


به شخصه آثار کلارک رو خیلی دوست دارم. شاید غیر از او هیچ نویسنده علمی – تخیلی دیگه‌ای اینطور عمیق و گسترده به مهم‌ترین سوالات فلسفی بشر نپرداخته باشه. از سری‌های 4گانه اودیسه فضایی و راما گرفته، تا رمان‌هایی مثل پرتو روزهای دیگر، همه چندلایه و فلسفی هستند و از بینش عمیق این نویسنده حکایت دارند. هر چند که به اعتقاد من آثارش از لحاظ ادبی ضعف‌هایی داره و به پای آثار ری بردبری، جان کریستوفر، اچ. جی. ولز، و … نمی‌رسه، ولی کیفیات دیگه‌ای اونو به یکی از بهترین‌ها در عرصه علمی – تخیلی نویسی تبدیل کرده و باعث شده که سالها به همراه آیزاک آسیموف و رابرت هاینلاین به عنوان یکی از 3 غول ژانر علمی – تخیلی مطرح باشه و سبب بشه که آثارش بی‌زمان باشند.

کتاب نه چندان طولانی و بسیار زیبای پایان طفولیت یکی از بهترین و روان‌ترین آثار کلارکه، و یکی از جذاب‌ترین و غیرعادی‌ترین آثار علمی – تخیلی دنیا. این کتاب هم مثل بسیاری از آثار علمی – تخیلی با ورود موجودات بیگانه به حزیم زمین آغاز میشه، ولی این بار این برخورد نزدیک شروع عصر جدید و بسیار متفاوتی برای انسان‌هاست. موجودات بیگانه اسرارآمیز – ابر فرمانروایان – که نه حاضرند چهره‌شون رو به بشر نشون بدن و نه هدف نهاییشون رو افشا می‌کنن، تنها به تلاش برای بهبود کیفیت زندگی بشر و برقراری صلح و امنیت اکتفا می‌کنن، و البته در ازای این الطاف محدودیت‌های به ظاهر نه چندان مهمی رو هم به انسان‌ها تحمیل می کنن. ولی سوالی که ذهن بسیاری رو به خود مشغول می‌کنه اینه که چرا؟! در قاموس انسان‌ها اغلب اوقات نیکی بی‌دلیل نیست، پس هدف غایی این ناظران پیشرفته و مهربان و هوشمند از سالها نیکی بدون چشمداشت به بشریت چیه؟ آیا واقعا این موجودات انقدر نیکخواهند که فقط به صلاح انسانیت فکر می‌کنند، و یا اینکه هدف دیگه‌ای در پس تمام این خوبی‌های ظاهری نهفته‌اس؟

کلارک این رمان 3بخشی رو از بسط داستان کوتاهش به نام «فرشته نگهبان» خلق کرد و این داستان کوتاه رو به عنوان بخش اول رمان (زمین و ابرفرمانروایان) در نظر گرفت. داستان کوتاه فرشته نگهبان از طرف بسیاری از ناشرها رد شد، از جمله توسط جان کمپبل که از ناشران بسیار مطرح علمی – تخیلی در سالهای طلایی این ژانر بود و نفوذ بسیاری بر این عرصه داشت (او ناشر آسیموف هم بود). پایان طفولیت در سال 1953 منتشر شد، و به اولین رمان موفق و پرفروش کلارک تبدیل شد. معمولا از این کتاب به عنوان بهترین اثر کلارک – چه از دید منتقدان و چه از دید مردم – یاد میشه.  خود کلارک هم این کتاب رو به همراه نغمه‌های زمین دوردست به عنوان دو اثر مورد علاقه‌اش از خودش ذکر می‌کنه.

در این کتاب هم باز با درون‌مایه های مورد علاقه کلارک روبرو هستیم: تکامل، بیگانگان بسیار پیشرفته و نیمه-خدا و هدف نهایی اونها، و نقش اونها در گذشته و آینده بشر. این کتاب هم مثل بسیاری از آثار کلارک به جای شخصیت‌محور بودن، ماجرامحور و کلی‌نگرانه‌اس. اما در این کتاب هم باز شاهد ضعف‌های بیشتر آثار کلارک هستیم، از جمله شخصیت‌پردازی بسیار ضعیف، یکدست نبودن تم و ضرباهنگ بخش‌های مختلف داستان، و ضعف در پرداختن به جزئیات. اما این یکی از آثار کلارکه که در اون شاید بیش از بقیه آثارش شاهد نقاط قوت او هم هستیم: خلاقیت و قوه تخیل بسیار قوی، ایده‌های بکر، دید علمی – فلسفی ژرف و در عین حال شاعرانه، مهارت بالا در ایجاد تعلیق در داستان، و غیرقابل پیش‌بینی بودن و توانایی شگفت‌زده کردن خواننده. اما این کتاب هم در نهایت درباره انسانیته؛ گذشته، حال، و آینده اون.

همونقدر که آسیموف به بشریت علاقه‌منده و انسان رو برترین موجود جهان می‌دونه و در تخیلاتش تمایل به پر کردن جهان از انسان‌ها دیده میشه، کلارک به ناشناخته‌ها علاقه‌منده؛ آنچه که در پس این فضای به ظاهر خالی نهفته‌اس. ناشناخته‌هایی که هم می‌تونن شگفت‌انگیز و مسحورکننده باشن، و هم هولناک و نابودگر. چیزهایی که در هر حال باعث میشن ما به خواری و ناچیزی انسان در این صحنه عظیم جهان پی ببریم.

نکته‌ای که در آثار کلارک همیشه برای من جالب و کمی عجیب بوده، علاقه‌اش به رمز و راز و پدیده‌های ماوراءالطبیعه و تلاشش برای توجیه و تبیین بسیاری از سوالات و ابهامات بشر در زمینه مسائل ماوراءالطبیعه با توضیحات (یا توجیهات) علمی بوده. هر چند او به خدا و جهان پس از مرگ اعتقادی نداره، ولی میشه گفت که بیگانگان آثارش «خداگونه» هستن. این دید و تلاش البته با در نظر گرفتن اینکه او دانشمند، آتئـیســت و اومانیست بوده قابل درکه، و هر چند من به عنوان یک دوستدار ژانر علمی – تخیلی از آثارش لذت می‌برم، ولی این تلاش همیشگی‌اش رو کمی مذبوحانه می‌دونم و نشونه خلاءی درونی که موفق نشد پر کنه. در این کتاب هم به طور بارزی شاهد همچین تلاشی برای توجیه بخشی از باورهای مذهبی هستیم، و از جنبه قبول یا عدم قبول نظریاتش که بگذریم، این استفاده از المان‌های ماوراءالطبیعه و اساطیری به داستان جذابیت زیادی داده.

کتاب با وجود محبوبیتش هرگز به فیلم تبدیل نشد. استنلی کوبریک به داستان علاقه‌مند شده بود و مایل بود از روی اون فیلمی بسازه، ولی در نهایت تصمیم بر این شد که به جای اون از داستان کوتاه کلارک به نام نگهبان اقتباسی انجام بده، که با همکاری کلارک در نوشتن فیلمنامه تبدیل به فیلم 2001: اودیسه فضایی شد. اما به رغم اینکه از روی این داستان مستقیما هیچ اثر سینمایی یا تلویزیونی ساخته نشد، این کتاب در آثار ادبی و سینمایی بعد از خودش بسیار تاثیرگذار بوده، ولی در عین حال همچنان تک و غیرمتعارفه.

کتاب به فارسی هم ترجمه شده (ترجمه رسول وطن دوست) ولی نگردید که نسخه کاغذی‌اش رو پیدا نمی‌کنید. نسخه pdf رو می تونین از سایت کتابناک و یا از اینجا دانلود کنید.

هشدار: از این قسمت به بعد ممکنه قسمت‌هایی از داستان لو بره.

کلارک خودش رو فرد خوش‌بینی می‌دونه و در بسیاری از آثارش هم حداقل در نگاه جامع و کلی اثری از دید بدبینانه بسیاری از نویسنده‌های دیگه این ژانر نیست. معمولا در آثار او، تکنولوژی بشر رو به سرمنزل مقصود هدایت می‌کنه و خطری برای انسان به شمار نمیره. بیگانگان هم اغلب موجوداتی فوق‌العاده هوشمند، توانا و خردمند هستند که اگر به دنبال نفع بشر نباشند، به دنبال نابودی‌اش هم نیستند.

ولی این کتاب شاید یکی از بدبینانه‌ترین آثار کلارک باشه. در این داستان بیگانگان انسان رو به یک جامعه اتوپیایی رهنمون میشن، و بشر چندین دهه بهشت موعود رو در زمین تجربه می‌کنه، ولی این فقط در حکم شام آخر محکومین به مرگه و نه بیشتر. اینجا هم مثل بسیاری از آثار ادبی که به جوامع اتوپیایی می‌پردازن، شاهد همون بدبینی هستیم؛ چه از دید کلی و هدف نهایی بیگانگان از فراهم کردن چنین شرایطی، و چه از این دید که اتوپیا حتی اگه بهترین شرایط رو برای بشر به ارمغان بیاره، در نهایت به مرگ فردیت و خلاقیت و هنر بشریت منجر میشه، یعنی مرگ تمام چیزی که بشر رو ارزشمند و متفاوت می‌کنه. این پرداخت هوشمندانه و نکته‌سنجانه کلارک به نقش آرمان‌شهر در تحول بشریت هم از نکات بسیار جالب و قابل تامل داستانه، هر چند که این بخش داستان به خوبی پرداخت نشده و در برابر بخشهای دیگه کم میاره.

یکی از بمب‌های داستان زمانی منفجر میشه که از ماهیت، گذشته و ظاهر ابرفرمانروایان آگاه میشیم. جایی که شیفتگی کلارک به ماوراءالطبیعه به روشنی آشکار میشه و باز هم با قدرت غافلگیری‌اش شگفت‌زده‌مون می‌کنه.

اما جذاب‌ترین بخش داستان، بخش پایانیه، زمانی که کابوس نهایی آشکار میشه و بشریت بالاخره به هدف غایی ابرفرمانروایان پی می‌بره و با پایانش – اونطور که تا حالا می‌شناخته – رودررو میشه. یک پایان‌بندی بسیار تکان‌دهنده، ناب و زیبا.

Advertisements

یک پاسخ »

  1. پوف! کلارک! چندسال پیش پوریا ناظمی توی یه جلسه برای ما از ماجرای بازدیدش از خونه ش صحبت ی کرد و ما از حسودی دلمون می خواست کتکش بزنیم! :))
    در مورد اون «تلاش و مذبوحانه» (!) مخلافم و حتی میشه گفت نا امید! کلارک برچسب آتئیست بودن رو بصورت عمومی داشت، اما همه زندگیش رو صرف یاد گرفتن و کشف کردن، کرد. از علاقه زیادش به فرهنگ بودیسم و فلسفه ی شرقی بگیر تا پژوهشه هاش در مورد مسیحیت و اسلام و …! و این مدل زندگی و این نگاه پرسشگر و بدون قطعیت به عالم، و حفظ کردن اونها تا دم مرگ، بدون اینکه تسلیم ترس از تنها موندن و مردن بشه، بنظر من با شکوه ترین روش زندگی ای هست که که هر موجود هوشمندی می تونه داشته باشه! بجای یقینهای خشک و احمقانه! این تلاش دائمی برای یاد گرفتن و تمیز دادن حقیقت از افسانه، اینکه تا اخر عمرت محقق باقی بمونی و از شَک و تردید بیرون نیای، مذبوحانه نیست! بنظر من جمله ای که به وصیت خودش روی سنگ قبرش نوشتن یه آیینه از همه ی زندگیش بود! اونجا نوشتند که:
    He never grew up; but he never stopped growing

    • منم نوشته پوریا ناظمی درباره دیدارش با کلارک رو که خوندم خیلی حسودی‌ام شد، به خصوص که همیشه آرزو داشتم به خونه‌اش توی سریلانکا سر بزنم و باهاش عکس یادگاری بگیرم 😦
      در مورد دید کلارک به مذهب، کاملا حرفت درسته که همیشه در حال تحقیق و جستجو و تلاش برای پیدا کردن پاسخ بود و از این نظر من براش احترام زیادی قائلم، کاریه که همه کسایی که کورکورانه مکتبی رو قبول می کنن باید انجام بدن. ولی در مورد اینکه به بودیسم علاقه داشت، علاقه اش به جنبه های مذهبی اش نبود. خودش گفته بود که بودیسم اشتباهی به عنوان مذهب شناخته شده. در مورد آتئیست بودن هم قطعا آتئیست بوده و فکر نمی کنم شکی در این مورد باشه
      نمی دونم شاید من اشتباه می کنم ولی همیشه توی آثارش این سرگشتگی و خلا درونی رو حس کردم. یکی مثل آسیموف به هیچ نوع مذهبی به هیچ شکلی معتقد نیست، از مرگ هم می ترسه ولی باز پای اعتقادش هست، با خودش هم به صلح رسیده و این آرامش و قاطعیت رو در آثارش هم میشه دید. ولی کلارک به نظر من داشته خودفریبی می کرده و با خودش به صلح نرسیده یوده. نمونه بارزش هم اون چند صفحه آخر «راز راما». منظور من از مذبوحانه بودن، این جنبه دوگانگی و سرگشتگی نگاه خودش بود، نه صرف آتئیست بودن یا نبودن.

    • نه نه، منظورم این نبود که کلارک بودایی بود، منظور اینه که مدام درحال تحقیق و سرک کشیدن بود و تلاش می کرد! بنظر من حستون در مورد سرگشتی در آثارش درسته، و کلارک این سرگشتگی رو تا اخر عمرش باخودش داشت، اما فکر می کنم اختلاف ما اینجاست که از نظر من این نقطه ی قوت نه ضعف! من این به صلح نرسیدن با خود رو نشونه محقق بودن تا آخر عمر می دونم، محققی که هیچوقت بازنشسته نشد! نمونه ی عملی یک آگنوستیک تمام عیار! از نظر من این و چیزهایی مثل اینه که کسی مثل کلارک رو متمایز می کنه، اینکه هیچوقت به یقین نرسی و همیشه با همه ی دنیا از زبان پرسش برخورد کنی! کلمه ی مذبوحانه خیلی بار منفی داره برای همچین چیز درخشانی!
      در مورد راز راما، خود کلارک توی مقدمه کتاب راما 2 و بعد از اون بارها توضیح داد که بیشتر بار اجتماعی سه دنباله ی راما متعلق به جنترلی هست نه خودش، نقل به مضمون می گفت که: «برخلاف علاقه و با وجود اینکه خیلی سخت بوده بشدت با خودش مبارزه کرده تا لحن و سبک و محتوی خودش رو به جنترلی تحمیل نکنه و نوشته ی اونو جهت نده!» چیزی که من از نوشته ها و مصاحبه های بعدی کلارک در این مورد دستگیرم شد، بعد تکنیکی اون سه کتاب بیشتر به کلارک مربوطه، و بعد اجتماعیش به جنتر لی! شایدم اشتباه می کنم.
      اما حتی اونا رو هم به حساب کلارک بگذاریم بازم من نقطه ی قوت می دونمشون نه نقطه ی ضعف. به همون دلایلی که گفتم.
      پی نوشت: پرشین تولز؟ کی توی وب فارسی بوده و توی پرشین تولز فعال نبوده؟ 🙂 اما چطور؟

    • حرف من اینه که اگه به صلح و یقین نرسیده (که به نظر اینطور می رسه) پس چرا در صحبت هاش انقدر با یقین و اصرار، هر نوع باور مذهبی یا شبه مذهبی رو انکار می کنه؟ اگه رسیده پس این همه ارجاعات مذهبی و بیگانه هایی که جای خدا و شیاطین و فرشتگان رو توی جهان دارند، توی آثارش چرا هست؟ مشکل من تناقض آثار و گفتارشه.
      در مورد راما، حرف شما درسته و بخش اجتماعی و شخصیت پردازی و جزئیات کار خودش نبوده احتمالا، ولی فکر می کنم پی‌رنگ داستان حتما باید از خودش بوده باشه، و به خصوص صفحات آخر که رمزگشایی از کل این سریه، بعید می دونم کار خودش نبوده باشه چون خیلی به لحن و گرایشاتش شبیهه. اون چند صفحه آخر راز راما خیلی تنه به مسائل مذهبی می زنه.
      ولی خب شاید اون کلمه مذبوحانه یه کم زیادی بار منفی داشت :دی
      در مورد پرشین تولز، آخه آی دی و نوشته های شما منو شدیدا یاد یکی از دوستان نسبتا فعال بخش انیمیشن می اندازه، که البته ماجرا به 5-6 سال پیش بر می گرده 😀

    • هوم! بگذارید یک مثال بزن واسه روشن شدن منظورم! شما می خواید یه چیز خاص بخرید، راه میوفتید توی بازار و یکی یکی مغازه ها رو تست می کنید و یا از پشت ویترینشون رد میشید، ممکنه پشت بعضی از ویترینها زیاد بمونید، یا توی بعضی از مغازه ها کمی وقت بگذرونید، اما در انتها چیزی که می خواید رو ندارند، پس به جستجو توی اون بازار ادامه میدید! حالا بعضی ها بعد از 4-5 تا مغازه اول خسته می شند و از یکی جنس مشابه و نه اصلی رو می خرند، بعضی ها کلا از قید بازار رفتن می گذرند و بیخیال اون قلم خرید می شند، بعضی ها چیزی که باباشون خریده رو ازش می گیرند و خوشحالند بدون اینکه به بازار برند تا ببین چی چیدا میشه! اما بعضی ها تا انتها به گشتن ادامه می دند! ممکنه هیچوقت خریدشون رو انجام ندن، ممکنه اصلا اون چیزی که می خوان بخرن توی بازار نباشه، اما هیچ وقت هم دست از گشت بر نمی دارند! چون این گشتنه ست مهمه، بیشتر از رسیدنه! توی این گشتنه ست که مغازه های جدید کشف میشه و گستره دانش و شناخت بیشتر میشه! و امکان توضیح بیشتر میشه!
      در مورد ارجاعات، ممکنه دین، فرشته و خدایان، شیاطین، راست باشند یا نباشند، ممکنه کسی بهشون اعتقاد داشته باشه یا نه، اما اصلا نمیشه انکار کرد که جذابیت داستانی دارند! کسی که داستان نویس باشه، اونم از نوع فانتزی-علمی تخیلی، امکان نداره بتونه از این جذابیت صرف نظر کنه! شما ممکنه مسلمان نباشد اما منجی آخرالزمان کلی جذابیت داستانی داره، ممکنه مسیحی نباشید اما مصلوب شدن مسیح و ماجرای جنگ لوسیفر و میکائیل خیلی قشنگند! و…
      امیدوارم منظورم رسیده باشه، اما بگذریم، بحث خوبی بود!
      آی دی من اورجیناله، من خودم اینو وارد وب فارسی کردم! اصولا شرحی که توی ویکی پیدیا در مورد این کلمه هست رو من نوشتم! 🙂 نوشته های اون دوستی که می فرمایید رو دیدم، اما من نیستم! من اصلا فن انیمه نیستم!

    • متوجه منظور شما هستم و موافقم که مسیر، از هدف مهمتره و چه بسا خود هدفه. در عین حال منکر جذابیت داستانی این موارد هم نیستم، خیلی هم خوشحالم که داستان های کلارک این عناصر رو داره :دی
      بله بحث خوبی بود.
      در مورد آی دی هم، جالب بود، ممنون بابت رفع ابهام :دی

    • واقعا جلد چهارمش معرکه اس. من دو بار خوندمش و هر بار انگشت به دهن موندم!

  2. پست خیلی خوب و مفیدی بود. ممنون. مخصوصا کامنت ها و نظرات اله سار بسیار ارزشمند بود.من خوشبختانه نسخه کاغذی این رمان زیبا رو چندین سال پیش پیدا کردم و خوندم. ابر فرمانروایان این داستان موجوداتی هستند که در گذشته بسیار دور به زمین اومدن و دخل و تصرفاتی کردن و حالا برگشتن که ماحصل اون رو درو کنند!

    • خواهش می کنم. عجب شانسی که نسخه کاغذی اش رو پیدا کردین! بعضی کتاب ها داشتن ایبوکشون کافی نیست و آدم دلش میخواد تو کتابخونه اش هم داشته باشدشون.
      در مورد داستان هم حق با شماست. من توی پست هام معمولا جزئیات داستان رو نمی نویسم که برای کسی که نخونده اسپویل نشه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s